تبليغاتX
جای خالی


جای خالی

از چهار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک×××امن و شراب بی غش معشوق و جای خالی

فعلا فقط سلام!

بر سر آنم که گر زدست برآید  /  دست به کاری زنم که قصه سرآید!

ترجیح میدم که با غزلی زیبا از حافظ شروع کنم!

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد     از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

صوفی مجلس که دی جام وقدح می شکست   بازبه یک جرعه می عاقل وفرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب    باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

مغبچه ای می گذشت راهزن دین و دل        در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت      چهره ی خندان شمع آفت پروانه شد

گریه ی شام و سحر شکر که ضایع نگشت    قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری        حلقه ی اوراد ما مجلس افسانه شد

                             منزل حافظ کنون بارگه پادشاست

                            دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ـ یکشنبه اول آذرتولدم بود!

۲ـ چشم انتظار قایق صیاد مانده ام  / محض خدا بیا و مرا صید تور کن

۳ـ ...............................................................(این حرکت فقط به رسم ادب و برای زنده نگهداشتن یاد و خاطره "جای خالی" است. فلذا مفهوم دیگری ندارد!)

۴ـ هیچی !

۵ـ به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد!

۶ـ برای تیتر مطلب یک سینه حرف دارم ولی دل و دماغ نوشتن کجاست؟

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط محسن| |

۱) چند روز قبل بود شاید یک هفته قبل. سرمای پاییز را تا مغز استخوان حس کردم. شب بود. حوالی ساعت ۱۰ شاید. رفته بودم از سوپری سر کوچه اندک خریدی کنم بسته بود مجبور شدم اندکی قدم بزنم تا مغازه بعدی چند کوچه بالاتر. صدای خش خش برگ های زرد و سرخ زیر پایت که با سوت باد سرد پاییزی مخلوط می شود و تو مجبور می شوی گوشه کتت را بالاتر بکشی و تنت را جمع تر کنی. اگرچه باز هم تنت از سرما مور مور می شود. این یعنی حضور پاییز جدی شده!

۲) تا به حال در کل این ۲۷ سال یکی دو بار حضور پاییز را جدی گرفته ام. یک بار هم در سفر بودم. یادم آمدهان! وقتی از مسیر خلخال از شمال برمی گردی پاییز هنگام سبزی جنگل ها و لطافت دریا را یکباره با زمین خشک و زرد و سرد جابجا می کنی دلت می لرزد بناگاه.

۳) پیری هم همینطور است! اولین باری که جوانکی در اتوبوس بهت می گوید "بفرمایید بنشینید سرپا سختتان است" و تو می نشینی تازه می فهمی دیسک کمرت بود که آلارم می داد. بله! بناگاه پیر می شوی!

۴) زبان برای گفتن است. و البته گفتن برای بودن. برای من که اینطور است. البته گفتن که فقط با زبان نیست. با قلم با اشاره با رفتار با...ژ

۵) اینجا را یک سال پیش در چنین روزی راه انداختم برای گفتن. اولين پست من را چه كسي يادش هست؟" ...يا رب چه در خور امد گردش خط هلالي". و البته گفتني كه اگر نگويي جاي خالي نگفتنت حس شود. گفتني كه حقي را زنده كند و يا مظلومي را ياري رساند. گفتني كه اگر "تواصوا بالحق" نبود "تواصوا بالصبر" باشد. و اینک می بینم "نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کشتم" به برم می شکند!

۶) گاهی می مانی در برزخ گفتن و نگفتن. رسالت قلم و زبان گفتن و نوشتن است برای حق وگاهی بیان و قلمت را ابزای می کنند برای کوبیدن  همان حق. و تو می مانی در برزخی که اگر نگویی رسالتت را فراموش کرده ای و اگر بگویی هیزم آتش خویش را فراهم کرده ای و البته هیزم آتش توتمت را!

۷) این روزها که می گذرد حس می کنم بودنم "جای خالی" نبودنم را پر نمی کند. برای من بودن فقط یک فلسفه دارد. یادش بخیر بزرگی را که در بی دادگاه محاکمه اش فریاد زد:"ان الحیات عقیده و جهاد".

۸) حرف هایی که زدم مبهم بود می دانم. خوب همین بهترین سند صحت همان هاست دیگر! از این طور نوشتن ها متنفرم و البته متاسفانه مجبور. گفتم که برزخی است اینجا!

۹) فعلا تا از این برزخ خارج نشده ام نمی نویسم. اما اینجا هم تعطیل نیست. دوست خوبم "محسن" که با نام مستعار "مفرد مذکر مجرد" کامنت می گذاشت اینجا فعلا تا اطلاع ثانوی اینجا را برپا نگه می دارد. این یعنی نمی روم که نیایم. البته از دوستان هم انتظار دارم که بیایند و چراغ اینجا روشن بماند. آقا محسن از بچه های خوب انجمن شعر و ادب شهر هم هست ها. از گل و بلبل می نویسد عجیب!

۱۰) ۲ دی ۸۷ "سپید مثل برف" اولین کامنت را در وبلاگ ما نهاد و زمینه ارتباط این وبلاگ با اکثر مخاطبانی که هم اکنون فعالند را بنیان گذاری کرد. الام دیگه تو دنیای واقعی هم دوستای خوبی برا هم هستیم. اگر تنها ثمره این یک سال آشنایی ام با او باشد از سرم هم زیادی است. البته بزرگواران دیگری که همراهی کرده اند و ذکرشان در این کوتاه سخن نمی گنجد را هم هیچگاه از یاد نمی توان برد. اگرچه از اولین مخاطبین این وبلاگ بسیاری اینک دیگر در کنارم نیستند. جایشان سبز!


پی نوشت:

۱) ..................................................

۲) ده تا نوشتم به نیت "ده منزل". آنجا تعطیل نیست ها. ان شا الله بزودی در ایام محرم فعال خواهد شد.

۳) یادم رفت بگم امروز تولد وبلاگم بود. ممنون که یادتون نبود و سر نزدید!

۴) رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...

۵) سیلی همیشه هم بد نیست! گاهی سرمای هوا آنقدر استخوان سوز است که حتی گرمای حاصل از سیلی محکمی که تا بناگوش سرخت می کند حیات بخش می نماید! این روزها که می گذرد حتی محتاج کشیده ای هستیم که گرمای آن سرخمان کند تا بناگوش!

۶) این آخرین شعر را از شاعر عزیز محمد کاظم کاظمی بخوانید. اگر دوست داشتید در سایت خودش پاسخ چند شاعر توانمند هم میهنمان را به این ببینید. فوق العاده است.

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ای كه تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌
و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌

***
منم تمام افق را به رنج گردیده‌،
منم كه هر كه مرا دیده‌، در گذر دیده‌
منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شكست من است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌
اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌
من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

***
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

***
چگونه باز نگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌
چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌
و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌
شكسته‌بالی‌ام اینجا شكست طاقت نیست‌
كرانه‌ای كه در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌
مگیر خرده كه یك پا و یك عصا دارم‌
مگیر خرده‌، كه آن پای دیگرم آنجاست‌

***
شكسته می‌گذرم امشب از كنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌
شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌
تو هم به‌سان من از یك ستاره سر دیدی‌
پدر ندیدی و خاكستر پدر دیدی‌
تویی كه كوچه غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

***
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بته مستوجب درو هم داشت‌
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه كودك من سنگ زد به شیشه تان‌
اگرچه متهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بغل كنید مرا
تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌
خدا زیاد كند اجر دین و دنیاتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌
همیشه قلك فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد

(سروده شده در ۲۷/۱/۷۰ - مشهدمقدس)

 

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط جای خالی| |


Design By : Night Skin